مخاطبهاي بيپاسخ در رمــــان «نقش شكار آهو»
بخش نخست
1كساني كه در افغانستان به كار نقد ميپردازند، معمولاً به برون متن ميپردازند تا به درون متن. يا از خود و خاطرههاي خود ميگويند، يا از خاطرهيي كه نخستينبار با نويسنده يا با اولين اثر نويسنده، آشناه شده اند. اينها همه برميگردد به خودپردازي منتقد افغانستاني از خودش. بنابراين، اين اظهارات هيچ ارتباطي به اثر يا متن ندارد.
گاهي كه منتقد خيلي به متن توجه كند، اندكي در ارتباط به نخستين اثر نويسنده و اثر فعلياش صحبت كرده و با بزرگمنشي ميگويد: «ماشاالله! كارتان از آن اثر تا اين اثر خيلي تفاوت كرده است». اما بهتر است اينكه؛ فكر كنيم: اين اثر با نخستين اثر نويسنده، چه ارتباطي دارد! هم ميتواند ارتباط داشته باشد
و هم نه. ارتباطي تكاملي و درون متنييي كه با ديگر متون دارد، با متنهاي قبلي نويسنده هم ميتواند داشته باشد؛ طوري كه يك متن از هر متني، تفاوت دارد، از متنهاي ديگر نويسنده نيز ميتواند تفاوت داشته باشد. پس به هر متن، نگاه مستقلانه و درونمتن بايد داشت.
اين گفتة نيچه: «حقيقت بزرگترين ابهاميست كه بشر توانسته، آنرا خلق كند»، در نظريههاي ادبي پسا ساختارگرا و پسامدرن، پذيرفته شده است. بنابرين، در نقد نميتوان دنبال معناي مطلق و حقيقت غايي بود. همينطور، نميتوان در نقد متن ادبي، از كشف پيام يا يك پيام سخن گفت. بنا به دريافت نيچه از حقيقت؛ نقد را ميتوان توليد و ساختن معنا و تصرفي بر متن دانست.
بين تاريخنويسي و نقد ادبي ميتوان ارتباط برقرار كرد، زيرا هر روايت از تاريخ، خوانشي از جهان و گذشته است كه به تصرف جهان و زمان گذشته ميپردازد. ممكن نيست جهان و گذشته تصرف شود؛ فقط از طريق روايت و زاوية ديد تصرف شدني است.
متن ادبي نيز مانند جهان است، تنها با نقد ميشود به متن دست يافت؛ هر نقد، تصرف و ساختن معناست. بنابرين، متن ادبي با نقدهاي متفاوت، چيستي يا چيستيهاي متفاوت ميتواند پيدا كند.
2 ميگفتي زن طايفه بايد گپ را به سينه بكشد، مثال سنگ محكم. مثال زمين هرچيز را به خود بكشد و دم نزند. مثال سنگ شدم. مثال زمين پاي خورده. هيچكس خوب نگفت (نقش شكار آهو، 116).
نقشهاي جنسيتي، در جامعة مردسالار افغاني، موضوع رمان نقش شكار آهو است. موضوع جنسيت در رمان با نشانهسازيها و شخصيتپردازيها، برجسته شده و به رمان اعتبار و ويژهگي نقد فرهنگي بخشيده است.
زندگي دو خواهر (تليسه و نازبو) در رمان روايت ميشود كه در گرو احمد خان صاحب اند. اين دو خواهر، خونبس برهان، برادرزادة احمد خان، است. پدر ندارند، ماماي شان، مادر اين دو دختر را برده، شايد به كسي ديگري معامله كرده است (به كسي ديگر شايد به زني داده باشد):
تور ا سر چي، معامله كرد لالاي خير نديدهات. معامله شدي يا نه. بيخبر ماندم (نقش شكار آهو، 16). اختيار اين دو دختر به دست احمد خان است، مي تواند به نكاح كسي درآورد يا نگاهشان دارد. ياسين، پسر برهان و برادرزادة احمد خان، هواي نازبو را دارد، ميخواهد با نازبو ازدواج كند.
يرغل، پسر سردار، عشق تليسه را در سر ميپروراند، تليسه نيز او را دوست دارد، اما احمد خان صاحب مانع نكاح اين دو دختر با اين دو پسر است.
تليسه ميتواند با يرغل برود اما از ماندن نازبو پيش احمد خان صاحب، نگران است. بنابراين، هرنوع مشقت و رنج را تحمل ميكند تا بتواند خواهرش نازبو را حفظ كند.
سرانجام احمد خان از اين دو خواهر بهرهبرداري جنسي ميكند. تليسه به اين كار ناگزيرانه تن درميدهد تا نازبو را حفظ كرده باشد، اما بيخبر از اين كه نازبو نيز مورد بهرهبرداري و تجاوز جنسي احمد خان قرار گرفته است.
نازبو افتاده، كمرش آسيب ديده، حركت نميتواند؛ اينجاست كه تليسه ميداند: از خواهرش نيز بهرهبرداري جنسي شده و خواهرش باردار، است. آسيبي كه نازبو ديده، طفل بيجا شده، بايد سقط شود، اما نازبو توان و رمق ندارد تا طفل سقط شود.
تمام داستان در يك شب روايت ميشود؛ شبي كه تليسه كنار نازبو نشسته و دلدارياش ميدهد تا از آخرين رمقش براي سقط كار گيرد.
داستان پايان گشوده دارد، خواننده ميتواند با تصورش به روايت داستان ادامه دهد يا يا بنا به برداشتي، به آن پايان دهد؛ اگرچه داستان، مانند تحقق آرزو در رويا براي تليسه پايان مييابد. زيرا در آخر رمان تليسه تصور ميكند كه بچه سقط شده، احمد خان با نوشيدن چاي زهردار مرده؛ انكار بچة سقط شده و احمد خان مرده را دارد يكجا گور ميكند.
3 از رمان نقش شكار آهو، تصور يك داستان بلند را نيز ميتوان كرد؛ زيرا از نظر زماني، در يك شب اتفاق ميافتد. با آنكه در خودگوييهاي تليسه، تمام زندهگي اين دو خواهر بازتاب مييابد، اما هدف داستان و روايت اساسي، بخشي از زندهگي نازبو در يك شب است كه گفته ميشود.
زاوية ديد در رمان، تكگويي بيروني است كه با موضوع، مضمون و فضاي رمان ارتباط مناسب دارد و به رمان انسجام بخشيده است.
نازبو ، تليسه، رواي رمان، احمد خان صاحب، مادر تليسه و نازبو، از شخصيتهاي مهم رمان است كه از اين جمع، شخصيت مركزي را نازبو دارد. مستانه، زن احمد خان، يرغل و ياسين از شخصيتهاي فرعي ميتواند در رمان باشند.
4 در اين بخش، به: مخاطبهاي بيپاسخ، توصيف شخصيتها و نشانههاي فرهنگي، پرداخته ميشود كه ساختار انسجام رمان نيز بر اين نشانهها استوار است.
ريكور به اين باور است كه رمان و سخن، طريق آشكارگري ساحتي از واقعيت از راه مكالمه با كسي ديگر يعني با مخاطب است (ريكور، پ، زندهگي در دنياي متن، 1384، 20). اما در رمان نقش شكار آهو، با مخاطبهايي روبهرو ايم، كه پاسخ نميدهند و بيكنش اند.
با پروردن چنين شخصيتهايي، چهگونه ميتوان ساحتي از واقعيت را آشكار كرد! در اين رمان با آنكه مكالمه به عنوان مكالمه با ديگري، انجام نيافته و ديالوگ بين گوينده و مخاطب صورت نگرفته، اما مكالمه به عنوان يك گفتوگو، كه نقش گوينده و مخاطب را تنها يك شخص بازي ميكند؛
توانسته ساحتي از واقعيت را آشكار نمايد. كه اين آشكارگري فقط از طريق مكالمة بيكنش، صورت پذيرفته است. اين گونه مكالمهگري، قوت روايتگري، راويسازي و شخصيتپردازي، اين رمان ميتواند باشد.
در اين رمان با شخصيت - راويي روبهرو ايم كه با تكگويي بيروني، ميتواند ساحتي از واقعيت را آشكار كند. تليسه، راوي - شخصيت رمان، فرد روانگسيخته، غير متمركز، گمگشته و حيران، است،
اما در مكالمة ازهمگسيختهاش توانسته ساحتي از واقعيت زندهگي را برملا سازد و با همگسيختهگي در مكالمه بتواند رمان نقش شكار آهو را يك رمان واقعي جلوه دهد؛ يعني آنچه كه در رمان اتفاق افتاده، ميتواند در جهان واقع، حادث شود.
در رمان ما تنها با يك شخصيت روبهرو ايم كه پُرگوي است و هميشه خطاب به دو شخصيت؛ مادر و نازبو، حرف ميزند. اما اين دو مخاطب تليسه، در سراسر داستان، خاموش اند، هيچ حرفي نميزنند و هيچ كنشي انجام نميدهند. مادر، مخاطب ذهني تليسه است.
خواهرش مخاطبي است كه در كنار تليسه است و تليسه، تمام مكالمه را با او و براي او انجام ميدهد. نازبو، شخصيت اصلي داستان و مخاطب واقعي و جدي تليسه، هيچگاهي در مكالمه شركت نميكند و كنشي هم از او سر نميزند.
تليسه و نازبو، هر دو گرفتار يك سرنوشت اند؛ چرا شخصيت يكي، پرگوي پرورده ميشود و از ديگري، خاموش و بيكنش! اين چنين پروردن شخصيت را ميتوان نمودي از نشانة فرهنگي دانست كه ميتواند مرتبط با موضوع داستان باشد.
خاموشي و پنهانكردن، و پرگويي، دو نشانة فرهنگي در جامعة ما براي زنان، است. اين دو عادت، طريقيست ناگزيرانه براي زنان. در خاموشي و پنهانكردن، زنان ميتوانند عزت و آبروي شان را حفظ كنند. براي مردان بين حرف زدن و عمل كردن تفاوت وجود ندارد. وقتي يك مرد حرف ميزند در حقيقت امر دارد
دربارة تحقق امري حرف ميزند، اما بين حرف و عمل براي زنان تفاوت وجود دارد. حرف زنان در جامعة ما چندان با عملكردن، ارتباط ندارد. بنابرين، حرف براي زنان فقط حرف است كه چندان نتيجه و دستاوردي، ندارد. از اينكه به حرف زنان اعتنا نميشود؛
حرف براي زن به عنوان يك بازي و سرگرمي براي خودش تقرب ميكند كه فقط ارزش درددل ندارد. از اينرو، زنان محكوم به پرحرفي و حرف زدن با خود يا با همجنساش، ميشود.
زنان با اين پرگويي، ميخواهند اندوههايشان را به بيرون برتاپ كنند و خود را خالي سازند، و در اين خالي شدن، شايد به خود ارضايي انتقام دست يابند؛ طوري كه تليسه در آخر رمان تصور تحقق آرزوي انتقام ميكند.
نازبو چرا حرف نميزند، شايد خودش را گنهكار بداند به اين دليل كه در نشانهشناختي فرهنگي ما، زنان اگر به قصد مرتكب خطا نشده باشند، بازهم گنهكار دانسته ميشوند. بنابرين، بايد خاموش باشند تا گناهشان را پنهان نگه دارند.
در صورتي كه زني، مورد تجاوز جنسي قرار گيرد يا ناخواسته از او بهرهبرداري جنسي شود، بازهم گنهكار دانسته شده، در چشم جامعه و اطرافيانش ذليل و نفرينشده مينمايد.
از اينرو، زن نفرينشدهگي در روان خود پس مي زند و در اين خود پسزني متداوم به پنهانكاري پرداخته و هميشه احساس گناه ميكند؛ چون گناه و احساس گناه يك امر فرهنگي است. خاموشي نازبو را ميتوان با اين نشانهشناختي فرهنگي مرتبط دانست.
اينكه شخصيت تليسه پرگوي پرورده شده و نازبو خاموش، در انسجام داستان كمك كرده، به نوعي شخصيت هر دو در كنار شخصيت احمد خان صاحب، به كمال ميرسد و دايرة فرهنگ جنسيتي به خوبي به نمايش گذاشته ميشود.
تمامي شخصيتها از طريق مكالمهيي كه تليسه انجام ميدهد، شناخته ميشوند. مكالمة تليسه يك روايت مستقيم و توام با داوري نيست؛ روايتي است ازهمگسيخته و غيرمستقيم كه با نشانههاي فرهنگي به تصويركردن شخصيتها ميپردازد.
شخصيت احمد خان صاحب در آغاز رمان با يك نشانة فرهنگي به تصوير كشيده ميشود: معلوم دار كه خشتك ناشو بودن احمد خان صفت نبود؛ منتها پتش كرديم، قبولدار اين گپ هستم كه زبان گشتي، گاه چوب ميشود
سر بسيار از گفتنيها. صدبار سر رود عق زدم، لكن چتلي گپ چسپيد به كام و حلقم. نتوانستم به آب بدهم، ماند به جگرم، داغِ داغ. احمد خان صاحب مرد بود، منتها به وا و بسته كردن بند تنبانش (نقش شكار آهو، 9).
خشتك ناشو (خشتك ناشسته يا خشتك ناششته)، يك نشانة فرهنگي است و به زنان و مرداني اطلاق ميشود كه به طور گسترده درگير روابط نامشروع جنسي اند و در اين كار پايبند هيچ اصول و بهداشتي نيستند. بنا به باور عوام، هميشه بيطهارت و ناشسته اند.
اين نشانه در شناخت شخصيت احمد خان، كافي است. خواننده ميداند كه احمد خان چهگونه آدميست؛ نيازي به توضيح ندارد.
روايت با نشانههاي فرهنگي و با نقل قولهايي از قصههاي عاميانه، انسجام مييابد. راوي نيز مكالمة از همگسيختهاش را با همين نشانههاي فرهنگي و نقل قولها انسجام ميبخشد.
در صورتي كه اين نشانهها و نقل قولها نباشد، مكالمه و روايت، انسجامش را از دست ميدهد. با آنكه تليسه، مانند روانپريشها از مكالمه به مكالمة ديگر ميپرد و با اين پرش، روايت را تكه تكه ميكند، اما نشانههاي فرهنگي و نقل قولهايي را كه در مكالمه به كار ميبرد، به روايت از نظر موضوعي انسجام ميبخشد.
تليسه، عادت كرده است تا غم، رنج و دردهايش را با مكالمهها درمان كند، و واقعيتي را كه در زندهگي خود و خواهرش دارد اتفاق ميافتد و جريان دارد، با مكالمهها انكار كند.
تليسه، اين مكالمهها را در كنار خواهرش انجام ميدهد و طرف مكالمه، خواهرش است اما خواهرش، در مكالمه شركت نميكند، خود تليسه در هر دو سوي مكالمه قرار دارد. مخاطبهايي را كه در نظر دارد، مجازي است؛ گاه آتش را مخاطب قرار مي دهد:
نازبو، جان دده! تو پرواي گپهاي مرا نكن. حالي نگويم دلم ميتركد. حالي كه همه چيز معلومدار تو شده. معلومدار من. معلومدار مادر و مستانه. پت و پتبازي ديگر چي فايده؟ خردترك بودي، يادت نمانده. كنار آتش گپ زدن خوي من شده. مادر هم خوگرفتة اين كار بود (نقش شكار آهو، 20).
1كساني كه در افغانستان به كار نقد ميپردازند، معمولاً به برون متن ميپردازند تا به درون متن. يا از خود و خاطرههاي خود ميگويند، يا از خاطرهيي كه نخستينبار با نويسنده يا با اولين اثر نويسنده، آشناه شده اند. اينها همه برميگردد به خودپردازي منتقد افغانستاني از خودش. بنابراين، اين اظهارات هيچ ارتباطي به اثر يا متن ندارد.
گاهي كه منتقد خيلي به متن توجه كند، اندكي در ارتباط به نخستين اثر نويسنده و اثر فعلياش صحبت كرده و با بزرگمنشي ميگويد: «ماشاالله! كارتان از آن اثر تا اين اثر خيلي تفاوت كرده است». اما بهتر است اينكه؛ فكر كنيم: اين اثر با نخستين اثر نويسنده، چه ارتباطي دارد! هم ميتواند ارتباط داشته باشد
و هم نه. ارتباطي تكاملي و درون متنييي كه با ديگر متون دارد، با متنهاي قبلي نويسنده هم ميتواند داشته باشد؛ طوري كه يك متن از هر متني، تفاوت دارد، از متنهاي ديگر نويسنده نيز ميتواند تفاوت داشته باشد. پس به هر متن، نگاه مستقلانه و درونمتن بايد داشت.
اين گفتة نيچه: «حقيقت بزرگترين ابهاميست كه بشر توانسته، آنرا خلق كند»، در نظريههاي ادبي پسا ساختارگرا و پسامدرن، پذيرفته شده است. بنابرين، در نقد نميتوان دنبال معناي مطلق و حقيقت غايي بود. همينطور، نميتوان در نقد متن ادبي، از كشف پيام يا يك پيام سخن گفت. بنا به دريافت نيچه از حقيقت؛ نقد را ميتوان توليد و ساختن معنا و تصرفي بر متن دانست.
بين تاريخنويسي و نقد ادبي ميتوان ارتباط برقرار كرد، زيرا هر روايت از تاريخ، خوانشي از جهان و گذشته است كه به تصرف جهان و زمان گذشته ميپردازد. ممكن نيست جهان و گذشته تصرف شود؛ فقط از طريق روايت و زاوية ديد تصرف شدني است.
متن ادبي نيز مانند جهان است، تنها با نقد ميشود به متن دست يافت؛ هر نقد، تصرف و ساختن معناست. بنابرين، متن ادبي با نقدهاي متفاوت، چيستي يا چيستيهاي متفاوت ميتواند پيدا كند.
2 ميگفتي زن طايفه بايد گپ را به سينه بكشد، مثال سنگ محكم. مثال زمين هرچيز را به خود بكشد و دم نزند. مثال سنگ شدم. مثال زمين پاي خورده. هيچكس خوب نگفت (نقش شكار آهو، 116).
نقشهاي جنسيتي، در جامعة مردسالار افغاني، موضوع رمان نقش شكار آهو است. موضوع جنسيت در رمان با نشانهسازيها و شخصيتپردازيها، برجسته شده و به رمان اعتبار و ويژهگي نقد فرهنگي بخشيده است.
زندگي دو خواهر (تليسه و نازبو) در رمان روايت ميشود كه در گرو احمد خان صاحب اند. اين دو خواهر، خونبس برهان، برادرزادة احمد خان، است. پدر ندارند، ماماي شان، مادر اين دو دختر را برده، شايد به كسي ديگري معامله كرده است (به كسي ديگر شايد به زني داده باشد):
تور ا سر چي، معامله كرد لالاي خير نديدهات. معامله شدي يا نه. بيخبر ماندم (نقش شكار آهو، 16). اختيار اين دو دختر به دست احمد خان است، مي تواند به نكاح كسي درآورد يا نگاهشان دارد. ياسين، پسر برهان و برادرزادة احمد خان، هواي نازبو را دارد، ميخواهد با نازبو ازدواج كند.
يرغل، پسر سردار، عشق تليسه را در سر ميپروراند، تليسه نيز او را دوست دارد، اما احمد خان صاحب مانع نكاح اين دو دختر با اين دو پسر است.
تليسه ميتواند با يرغل برود اما از ماندن نازبو پيش احمد خان صاحب، نگران است. بنابراين، هرنوع مشقت و رنج را تحمل ميكند تا بتواند خواهرش نازبو را حفظ كند.
سرانجام احمد خان از اين دو خواهر بهرهبرداري جنسي ميكند. تليسه به اين كار ناگزيرانه تن درميدهد تا نازبو را حفظ كرده باشد، اما بيخبر از اين كه نازبو نيز مورد بهرهبرداري و تجاوز جنسي احمد خان قرار گرفته است.
نازبو افتاده، كمرش آسيب ديده، حركت نميتواند؛ اينجاست كه تليسه ميداند: از خواهرش نيز بهرهبرداري جنسي شده و خواهرش باردار، است. آسيبي كه نازبو ديده، طفل بيجا شده، بايد سقط شود، اما نازبو توان و رمق ندارد تا طفل سقط شود.
تمام داستان در يك شب روايت ميشود؛ شبي كه تليسه كنار نازبو نشسته و دلدارياش ميدهد تا از آخرين رمقش براي سقط كار گيرد.
داستان پايان گشوده دارد، خواننده ميتواند با تصورش به روايت داستان ادامه دهد يا يا بنا به برداشتي، به آن پايان دهد؛ اگرچه داستان، مانند تحقق آرزو در رويا براي تليسه پايان مييابد. زيرا در آخر رمان تليسه تصور ميكند كه بچه سقط شده، احمد خان با نوشيدن چاي زهردار مرده؛ انكار بچة سقط شده و احمد خان مرده را دارد يكجا گور ميكند.
3 از رمان نقش شكار آهو، تصور يك داستان بلند را نيز ميتوان كرد؛ زيرا از نظر زماني، در يك شب اتفاق ميافتد. با آنكه در خودگوييهاي تليسه، تمام زندهگي اين دو خواهر بازتاب مييابد، اما هدف داستان و روايت اساسي، بخشي از زندهگي نازبو در يك شب است كه گفته ميشود.
زاوية ديد در رمان، تكگويي بيروني است كه با موضوع، مضمون و فضاي رمان ارتباط مناسب دارد و به رمان انسجام بخشيده است.
نازبو ، تليسه، رواي رمان، احمد خان صاحب، مادر تليسه و نازبو، از شخصيتهاي مهم رمان است كه از اين جمع، شخصيت مركزي را نازبو دارد. مستانه، زن احمد خان، يرغل و ياسين از شخصيتهاي فرعي ميتواند در رمان باشند.
4 در اين بخش، به: مخاطبهاي بيپاسخ، توصيف شخصيتها و نشانههاي فرهنگي، پرداخته ميشود كه ساختار انسجام رمان نيز بر اين نشانهها استوار است.
ريكور به اين باور است كه رمان و سخن، طريق آشكارگري ساحتي از واقعيت از راه مكالمه با كسي ديگر يعني با مخاطب است (ريكور، پ، زندهگي در دنياي متن، 1384، 20). اما در رمان نقش شكار آهو، با مخاطبهايي روبهرو ايم، كه پاسخ نميدهند و بيكنش اند.
با پروردن چنين شخصيتهايي، چهگونه ميتوان ساحتي از واقعيت را آشكار كرد! در اين رمان با آنكه مكالمه به عنوان مكالمه با ديگري، انجام نيافته و ديالوگ بين گوينده و مخاطب صورت نگرفته، اما مكالمه به عنوان يك گفتوگو، كه نقش گوينده و مخاطب را تنها يك شخص بازي ميكند؛
توانسته ساحتي از واقعيت را آشكار نمايد. كه اين آشكارگري فقط از طريق مكالمة بيكنش، صورت پذيرفته است. اين گونه مكالمهگري، قوت روايتگري، راويسازي و شخصيتپردازي، اين رمان ميتواند باشد.
در اين رمان با شخصيت - راويي روبهرو ايم كه با تكگويي بيروني، ميتواند ساحتي از واقعيت را آشكار كند. تليسه، راوي - شخصيت رمان، فرد روانگسيخته، غير متمركز، گمگشته و حيران، است،
اما در مكالمة ازهمگسيختهاش توانسته ساحتي از واقعيت زندهگي را برملا سازد و با همگسيختهگي در مكالمه بتواند رمان نقش شكار آهو را يك رمان واقعي جلوه دهد؛ يعني آنچه كه در رمان اتفاق افتاده، ميتواند در جهان واقع، حادث شود.
در رمان ما تنها با يك شخصيت روبهرو ايم كه پُرگوي است و هميشه خطاب به دو شخصيت؛ مادر و نازبو، حرف ميزند. اما اين دو مخاطب تليسه، در سراسر داستان، خاموش اند، هيچ حرفي نميزنند و هيچ كنشي انجام نميدهند. مادر، مخاطب ذهني تليسه است.
خواهرش مخاطبي است كه در كنار تليسه است و تليسه، تمام مكالمه را با او و براي او انجام ميدهد. نازبو، شخصيت اصلي داستان و مخاطب واقعي و جدي تليسه، هيچگاهي در مكالمه شركت نميكند و كنشي هم از او سر نميزند.
تليسه و نازبو، هر دو گرفتار يك سرنوشت اند؛ چرا شخصيت يكي، پرگوي پرورده ميشود و از ديگري، خاموش و بيكنش! اين چنين پروردن شخصيت را ميتوان نمودي از نشانة فرهنگي دانست كه ميتواند مرتبط با موضوع داستان باشد.
خاموشي و پنهانكردن، و پرگويي، دو نشانة فرهنگي در جامعة ما براي زنان، است. اين دو عادت، طريقيست ناگزيرانه براي زنان. در خاموشي و پنهانكردن، زنان ميتوانند عزت و آبروي شان را حفظ كنند. براي مردان بين حرف زدن و عمل كردن تفاوت وجود ندارد. وقتي يك مرد حرف ميزند در حقيقت امر دارد
دربارة تحقق امري حرف ميزند، اما بين حرف و عمل براي زنان تفاوت وجود دارد. حرف زنان در جامعة ما چندان با عملكردن، ارتباط ندارد. بنابرين، حرف براي زنان فقط حرف است كه چندان نتيجه و دستاوردي، ندارد. از اينكه به حرف زنان اعتنا نميشود؛
حرف براي زن به عنوان يك بازي و سرگرمي براي خودش تقرب ميكند كه فقط ارزش درددل ندارد. از اينرو، زنان محكوم به پرحرفي و حرف زدن با خود يا با همجنساش، ميشود.
زنان با اين پرگويي، ميخواهند اندوههايشان را به بيرون برتاپ كنند و خود را خالي سازند، و در اين خالي شدن، شايد به خود ارضايي انتقام دست يابند؛ طوري كه تليسه در آخر رمان تصور تحقق آرزوي انتقام ميكند.
نازبو چرا حرف نميزند، شايد خودش را گنهكار بداند به اين دليل كه در نشانهشناختي فرهنگي ما، زنان اگر به قصد مرتكب خطا نشده باشند، بازهم گنهكار دانسته ميشوند. بنابرين، بايد خاموش باشند تا گناهشان را پنهان نگه دارند.
در صورتي كه زني، مورد تجاوز جنسي قرار گيرد يا ناخواسته از او بهرهبرداري جنسي شود، بازهم گنهكار دانسته شده، در چشم جامعه و اطرافيانش ذليل و نفرينشده مينمايد.
از اينرو، زن نفرينشدهگي در روان خود پس مي زند و در اين خود پسزني متداوم به پنهانكاري پرداخته و هميشه احساس گناه ميكند؛ چون گناه و احساس گناه يك امر فرهنگي است. خاموشي نازبو را ميتوان با اين نشانهشناختي فرهنگي مرتبط دانست.
اينكه شخصيت تليسه پرگوي پرورده شده و نازبو خاموش، در انسجام داستان كمك كرده، به نوعي شخصيت هر دو در كنار شخصيت احمد خان صاحب، به كمال ميرسد و دايرة فرهنگ جنسيتي به خوبي به نمايش گذاشته ميشود.
تمامي شخصيتها از طريق مكالمهيي كه تليسه انجام ميدهد، شناخته ميشوند. مكالمة تليسه يك روايت مستقيم و توام با داوري نيست؛ روايتي است ازهمگسيخته و غيرمستقيم كه با نشانههاي فرهنگي به تصويركردن شخصيتها ميپردازد.
شخصيت احمد خان صاحب در آغاز رمان با يك نشانة فرهنگي به تصوير كشيده ميشود: معلوم دار كه خشتك ناشو بودن احمد خان صفت نبود؛ منتها پتش كرديم، قبولدار اين گپ هستم كه زبان گشتي، گاه چوب ميشود
سر بسيار از گفتنيها. صدبار سر رود عق زدم، لكن چتلي گپ چسپيد به كام و حلقم. نتوانستم به آب بدهم، ماند به جگرم، داغِ داغ. احمد خان صاحب مرد بود، منتها به وا و بسته كردن بند تنبانش (نقش شكار آهو، 9).
خشتك ناشو (خشتك ناشسته يا خشتك ناششته)، يك نشانة فرهنگي است و به زنان و مرداني اطلاق ميشود كه به طور گسترده درگير روابط نامشروع جنسي اند و در اين كار پايبند هيچ اصول و بهداشتي نيستند. بنا به باور عوام، هميشه بيطهارت و ناشسته اند.
اين نشانه در شناخت شخصيت احمد خان، كافي است. خواننده ميداند كه احمد خان چهگونه آدميست؛ نيازي به توضيح ندارد.
روايت با نشانههاي فرهنگي و با نقل قولهايي از قصههاي عاميانه، انسجام مييابد. راوي نيز مكالمة از همگسيختهاش را با همين نشانههاي فرهنگي و نقل قولها انسجام ميبخشد.
در صورتي كه اين نشانهها و نقل قولها نباشد، مكالمه و روايت، انسجامش را از دست ميدهد. با آنكه تليسه، مانند روانپريشها از مكالمه به مكالمة ديگر ميپرد و با اين پرش، روايت را تكه تكه ميكند، اما نشانههاي فرهنگي و نقل قولهايي را كه در مكالمه به كار ميبرد، به روايت از نظر موضوعي انسجام ميبخشد.
تليسه، عادت كرده است تا غم، رنج و دردهايش را با مكالمهها درمان كند، و واقعيتي را كه در زندهگي خود و خواهرش دارد اتفاق ميافتد و جريان دارد، با مكالمهها انكار كند.
تليسه، اين مكالمهها را در كنار خواهرش انجام ميدهد و طرف مكالمه، خواهرش است اما خواهرش، در مكالمه شركت نميكند، خود تليسه در هر دو سوي مكالمه قرار دارد. مخاطبهايي را كه در نظر دارد، مجازي است؛ گاه آتش را مخاطب قرار مي دهد:
نازبو، جان دده! تو پرواي گپهاي مرا نكن. حالي نگويم دلم ميتركد. حالي كه همه چيز معلومدار تو شده. معلومدار من. معلومدار مادر و مستانه. پت و پتبازي ديگر چي فايده؟ خردترك بودي، يادت نمانده. كنار آتش گپ زدن خوي من شده. مادر هم خوگرفتة اين كار بود (نقش شكار آهو، 20).
+ نوشته شده در 2012/5/14 ساعت 11:26 توسط مـــــمتاز حیــــــــــدری
|
معرفی وبلاگ هفتهنامه ندای غزنه