موازیهای جان بارت
خدمتی که آن «ذوق پستمدرنیسم»ِ سخنرانی يادشدة کالوینو میکند ـ بازیافت طنزآمیز موجودی تصاویر و مکانیزمهای داستانسرایی سنتی ـ متهورانه کردن فُرم است که در کالوینو حتا از بورخس بیشتر است. بورخس در پختهترین کارهایش، آنچه را که من روشهای اصل استعارهیي نامیده بودم، آنچنان زیرکانه بهکار میگیرد
که (با عرض معذرت از آوردن نقل قول از خودم) «نه فقط استعارة بعید، ایماژهای کلیدی، صحنهپردازی، طراحی حرکات موزونِ داستانوار و نظرگاه و همه و همه بلکه حتا پدیدة خود متن، حقیقت مصنوع، نشانی از طبع و ذوق خود میشود.»
داستان بینظیر بورخس «تلون اکبر، اوربیس تریتوس(7)» برجستهترین مثال این چنین قصهگویی با تکنولوژی بالا(8)ست و بازهم داستانهای دیگری هم هست. بورخس هیجانات پرشور را مهار میکند.
به علاوه، با خفض جناح تحسین برانگیزی خبرویت متکلف خود را، به جای اینکه رخکش کند، در آستین نگه میدارد. در مقابل، کالوینو گرچه او هم هرگز رخکش نمیکند، از «فُرمالیسم رمانتیک«ش بیتعارف لذت میبرد:
نه از هنرمندی شخصی خودش، بلکه از امکانات لذتبخش آرایش هندسی درجه یکش، آنطور که بهخصوص در جادوی ساختاری «قصر سرنوشتهای متقاطع» و «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» میبینیم.
کالوینو در کتابخوانی سال 1976 در جان هاپکینز، استعارة بعید رمانش «شهرهای نامريی» را مختصراً شرح داد و بعد گفت: «حالا میخواهم فقط یک...» لحظهيی برای پیداکردن لغت مناسب تردید کرد. «...یک آریای(9) کوچک از رمان را بخوانم.» به خودم گفتم، دقیقاً، زنده باد ایتالو. کالوینو میدانست که کی دست از فرمالیستی بردارد
و شروع به ترانهخوانی کند ـ یا بهتر بگویم، چهگونه خودِ فرمال سفت و سخت را وادار به خواندن کند. چیزی که کالوینو دربارة ژرژ پره میگفت، خیلی هم مربوط به دمودستگاه خودش میشود که قیدوبندهای آن الگوریتمهای احمقانه و سایر قواعد آرایش هندسی که ربطی به تخیل نفسگیرش ندارند،
خودِ قیدوبندها را شدیداً بهکار میاندازند. به همین دلیل کالوینو روزی به من گفت که از انجام کارهای مشکل لذت میبرد، مثل نوشتن رمان «سرنوشتهای متقاطع» برای اینکه در معیت «تروکی(11)» چاپِ ریچی باشد.
یا در موردی افراطیتر، نوشتن داستانی بیکلام(12) که استخوانبندی تياتری بالهیي مطرح شده، باشد.(کالوینو دربارة اختراع رقص، داستان بیکلامی سرهم کرده بود.)
حالا به آخرین توازی میرسیم: هم خورخه لوییس بورخس و هم ایتالو کالوینو در داستانهایشان به نحو فوقالعادهیي به ترکیب ارزشهایی که من به آنها جبر و آتش میگویم، سامان دادهاند (این دو اصطلاح را از داستان «اولین دايرةالمعارف تلون» قلمرویی تمامعیار، وام گرفتها.
میگوید: با امپراتورش و دریایش، با مواد معدنی و پرندهها و ماهیهایش، با جبر و آتشش.) بیایید «جبر» را به معنی مهارت فرمال بگیریم و «آتش» را به معنی چیزی که احساسات ما را جریحهدار میکند(آدم وسوسه میشود که به جای آن از ارزشهای جایگزین کالوینو وام بگیرد:
«بلور» و «شعله» در سخنرانی «وضوح» ولی کالوینو این اصطلاحات را برای چیزی که منظور من است بهکار نمیبرد.) خود فضیلت فرمال، البته میتواند نفسگیر باشد، ولی جبر بیشتر به هیجانات پرشور صرف منجر میشود تا آتش (چه بسا آتش ابداً به هیجانات پرشور صرف منجر نشود)
مثل کتاب «تمرینهایی در سبک» و «یکصد هزار میلیارد غزل» از آثار کنو(13). از طرف دیگر، آتش بیشتر به آشفتهگیهای عمیق منجر میشود تا جبر (یا جبر ابداً به چنین آشفتهگیهایی نمیانجامد)، مثال هم لازم نیست.
که (با عرض معذرت از آوردن نقل قول از خودم) «نه فقط استعارة بعید، ایماژهای کلیدی، صحنهپردازی، طراحی حرکات موزونِ داستانوار و نظرگاه و همه و همه بلکه حتا پدیدة خود متن، حقیقت مصنوع، نشانی از طبع و ذوق خود میشود.»
داستان بینظیر بورخس «تلون اکبر، اوربیس تریتوس(7)» برجستهترین مثال این چنین قصهگویی با تکنولوژی بالا(8)ست و بازهم داستانهای دیگری هم هست. بورخس هیجانات پرشور را مهار میکند.
به علاوه، با خفض جناح تحسین برانگیزی خبرویت متکلف خود را، به جای اینکه رخکش کند، در آستین نگه میدارد. در مقابل، کالوینو گرچه او هم هرگز رخکش نمیکند، از «فُرمالیسم رمانتیک«ش بیتعارف لذت میبرد:
نه از هنرمندی شخصی خودش، بلکه از امکانات لذتبخش آرایش هندسی درجه یکش، آنطور که بهخصوص در جادوی ساختاری «قصر سرنوشتهای متقاطع» و «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» میبینیم.
کالوینو در کتابخوانی سال 1976 در جان هاپکینز، استعارة بعید رمانش «شهرهای نامريی» را مختصراً شرح داد و بعد گفت: «حالا میخواهم فقط یک...» لحظهيی برای پیداکردن لغت مناسب تردید کرد. «...یک آریای(9) کوچک از رمان را بخوانم.» به خودم گفتم، دقیقاً، زنده باد ایتالو. کالوینو میدانست که کی دست از فرمالیستی بردارد
و شروع به ترانهخوانی کند ـ یا بهتر بگویم، چهگونه خودِ فرمال سفت و سخت را وادار به خواندن کند. چیزی که کالوینو دربارة ژرژ پره میگفت، خیلی هم مربوط به دمودستگاه خودش میشود که قیدوبندهای آن الگوریتمهای احمقانه و سایر قواعد آرایش هندسی که ربطی به تخیل نفسگیرش ندارند،
خودِ قیدوبندها را شدیداً بهکار میاندازند. به همین دلیل کالوینو روزی به من گفت که از انجام کارهای مشکل لذت میبرد، مثل نوشتن رمان «سرنوشتهای متقاطع» برای اینکه در معیت «تروکی(11)» چاپِ ریچی باشد.
یا در موردی افراطیتر، نوشتن داستانی بیکلام(12) که استخوانبندی تياتری بالهیي مطرح شده، باشد.(کالوینو دربارة اختراع رقص، داستان بیکلامی سرهم کرده بود.)
حالا به آخرین توازی میرسیم: هم خورخه لوییس بورخس و هم ایتالو کالوینو در داستانهایشان به نحو فوقالعادهیي به ترکیب ارزشهایی که من به آنها جبر و آتش میگویم، سامان دادهاند (این دو اصطلاح را از داستان «اولین دايرةالمعارف تلون» قلمرویی تمامعیار، وام گرفتها.
میگوید: با امپراتورش و دریایش، با مواد معدنی و پرندهها و ماهیهایش، با جبر و آتشش.) بیایید «جبر» را به معنی مهارت فرمال بگیریم و «آتش» را به معنی چیزی که احساسات ما را جریحهدار میکند(آدم وسوسه میشود که به جای آن از ارزشهای جایگزین کالوینو وام بگیرد:
«بلور» و «شعله» در سخنرانی «وضوح» ولی کالوینو این اصطلاحات را برای چیزی که منظور من است بهکار نمیبرد.) خود فضیلت فرمال، البته میتواند نفسگیر باشد، ولی جبر بیشتر به هیجانات پرشور صرف منجر میشود تا آتش (چه بسا آتش ابداً به هیجانات پرشور صرف منجر نشود)
مثل کتاب «تمرینهایی در سبک» و «یکصد هزار میلیارد غزل» از آثار کنو(13). از طرف دیگر، آتش بیشتر به آشفتهگیهای عمیق منجر میشود تا جبر (یا جبر ابداً به چنین آشفتهگیهایی نمیانجامد)، مثال هم لازم نیست.
+ نوشته شده در 2012/5/1 ساعت 14:50 توسط مـــــمتاز حیــــــــــدری
|
معرفی وبلاگ هفتهنامه ندای غزنه