جاويد فرهاد

"به چمن ز خونِ بسمل، همه‌جا بهارِ ناز است دمِ تیغِ آن تبسم، رگِ گُل بریده باشد" این بیت، از دشوارترین ابیات نیایِ معانی است. دشواری در فهم این بیت از آن‌جا ناشی می‌شود که در دیگر ابیات، رابطة مفهومی به لحاظ صوری میان واژه‌ها ـ با توجه به نوع نگاه بیدل در کاربرد واژه‌ها و چیدمان واژه‌گانی ـ روشن است،

و به لحاظ موضوعی، سفر از مفاهیم محسوس به نامحسوس(و یا برعکس از نامحسوس به محسوس) مشخص است؛ مانند:

"چه بلندی و چه پستی، چه عدم چه مُلکِ هستی نشنیده‌ایم جایی، که کس آرمیده باشد"

بی‌گمان، هنگامی که واژه‌های "بلندی وپستی" و "عدم و هستی" را در خط مشخص چیدمان واژه‌گانی به لحاظ مفهومی می‌خوانیم و سپس مصرع نخست را به شکل موضوعی در کنار مصرع دوم قرار می‌دهیم، این برداشت در ذهن ما شکل می‌گیرد که اگر در بلندی و پستی و نیستی و هستی و هرجایی که باشیم،

آرامشِ مطلق نصیب کس(که اشاره به انسان دارد) نیست؛ یعنی با بیان این نبود آرامشِ مطلق، بیدل می‌گوید که در کلیت هیچ جایی برای آرامش وجود ندارد؛ یعنی انسان با توجه به خصیصه‌هایی که دارد، هیچ جایی نمی‌تواند برای او مکانی برای آرمیدن باشد(نه بلندی، نه پستی و نه عدم(نیستی) و نه هستی).

این بیت(چه بلندی و چه پستی...) را به گونة نمونه به‌خاطر آن آوردم تا روشن شود که بیت "به چمن ز خونِ بسمل، همه جا بهارِ ناز است + دمِ تیغِ آن تبسم، رگِ گُل بریده باشد" برعکس شگرد رفتن از مفاهیم نامحسوس به محسوس، به لحاظ صوری بیانگر مفهوم نامحسوس به نامحسوس است؛ اما وقتی با دقت رابطة درونی میان واژه‌ها مورد تأمل قرار گیرد، می‌تواند مفهوم به گونة روشن در ذهن شکل یابد.

شرح بیت: "بسمل" در لغت به معنای "سربریده" و "ذبح کردن"(و نیز ذبح شده) است. "بهارِ ناز" هم اشاره به "شُکوه" دارد. با توجه به آن‌چه گفته شد، بیدل می‌گوید:

دمِ تیغِ تبسمِ معشوق (هنگامی که خندید) رگ گل را برید و از فرطِ ریختنِ خونِ آن بسمل (یعنی گُل) به چمن، بهارِ ناز (شُکوه) سر زد؛ یعنی خون همان بسمل وقتی ریخت، شُکوه بی‌کرانه‌یی در چمن ایجاد شد.

این‌گونه مضمون‌پردازی‌ها با این ظرافت و تنُک خیالی، رویکردی است برای نشان دادن انتهایِ ظرافتِ شاعرانه‌گی در بیان، که بی‌تردید بسیاری از شاعرانِ دبستان هندی و از آن شمار بیدل (با توجه به نوع نگاه خودش) به این مسأله بسیار پرداخته است؛

اما ویژه‌گی نیای معانی این است که با دیدِ متفاوت و با برهم زدن هنجارهای دال ـ مدلولی در زبان، به قرینه‌سازی‌های محسوس و نامحسوس می‌پردازد و گاهی هم با تعمد، شالوده‌های مفهومی را در خط رابطه‌های دال ـ مدلولی برهم می‌زند و به نوعی "شالوده‌شکنی" می‌کند.

همین داشتن نگاهِ متفاوت، برهم زدن هنجارهای متعارف در چیدمان واژه‌گانی در ابیات، ترکیب‌سازی‌ها در زبان، کاربرد اصطلاحات مبتنی بر نوعِ نگاهِ خودش، وارونه‌سازی قرینه‌های مفهومی و... سبب می‌شود که به زودی نتوان توجیه درکی و یک‌لایه را از شعر این "اَبَر شاعر" به‌دست آورد.

در پایان این نکته را نباید فراموش کرد که مواجه شدن با بیدل، به معنای رو‌به‌رو شدن با فرهنگ بی‌کرانه‌یی است که نیایِ معانی با همة "ابُهت" بر سکوی آن ایستاده است؛ زیرا بیدل به تنهایی یک "شاعر" نه؛ بلکه یک "فرهنگ" است.